رضا قليخان هدايت

1475

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به دو گفت شمشيرزن سى هزار * ببر نامدار از در كارزار تو فرزندى و نيكخواه منى * ستون سپاهى و ماه منى كنون پيش‌رو باش و بيدار باش * سپه را ز رستم نگهدار باش ز پيش پدر سرخه بيرون كشيد * درفش و سپه سوى هامون كشيد طلايه چو گرد سپه ديد رفت * بپيچيد نزد فرامرز تفت ز ايران سپه برشد آواى كوس * ز گرد سپه شد جهان آبنوس درخشيدن تيغ الماس‌گون * سنانهاى آغار داده به خون تو گفتى كه برشد ز گيتى بخار * برافروخت زو آتش كارزار چو سرخه بدان‌گونه پيكار ديد * درفش فرامرز سالار ديد عنان را به پور سرافراز داد * به نيزه درآمد كمان بازداد فرامرز بگذاشت قلب سپاه * سوى سرخه با نيزه شد كينه‌خواه يكى نيزه زد همچو آذرگشسب * ز كوهه ببردش سوى يال اسب ز نيروى اسبان و از زخم سخت * فرامرز را نيزه شد لخت‌لخت همان‌گاه چون سرخه را يافت تنگ * بتازيد به روى چو تازان پلنگ كمربند بگرفت و از پشت زين * برآورد و ناگه زدش بر زمين درفش تهمتن همان‌گه ز راه * بديد آمد و بانگ پيل و سپاه يكى داستان زد بدين پيل‌تن * كه هركس كه سر بركشد ز انجمن هنر بايد و گوهر نامدار * خرد يار و فرهنگ آموزگار چو اين چار گوهر بجاى آورد * دلاور شود برز و پاى آورد فرامرز نشگفت اگر كين‌كش است * كه فولاد را دل پر از آتش است چو ناورد با سنگ خارا كند * ز دل راز خويش آشكارا كند ز آتش نبينى جز افروختن * جهانى چو پيش آيدش سوختن بسرخه نگه كرد پس پيلتن * يكى سرو آزاده بد در چمن برش چون بر شير و رخ چون بهار * ز مشك سيه كرده بر گل نگار بفرمود پس تا برندش بدشت * ابا خنجر و روزبانان و طشت